رضا قلى خان ( هدايت )
9
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
شناخته مىشود شعر خوب از بد كفت بششقله فقال ما الششقله كفت ششقله آنست كه دينار را بدينار وزن كنند كه كدام سنكينتر و باوزنتر است و لا احسبه عربيّا در شرح الفصيح مرزوقى كفته اترج پارسى معرّب است و كفتهاند كه ارز نيز چنين است در استدراك زبيدى كفته نارجيل جوز هنديست و عجمى آن ناركيل است و كفته مترس چوب بزرك محكمى است كه در پشت در خانه براى حفظ و صيانت امتعه از سارق كذارند و واضح است كه پارسى است و آن را شجار كويند كفتهاند ابو دريد و ابو حاتم الزّنديق فارسى معرّب است و منسوبست بزند و كفته است عالى بن عثمان كه شودنيق و شودق و شوذانق و شوذنق همكى شاهين است و فارسى معرّب است و در جمهره ابن دريد آمده كه بسيار لغات عجم را عرب برده و عربى كردهاند كه مانند لغة عربى شده مثل لكام و لغام كه پارسى است معرّب كرده لجام شده بر وزن كتاب و جمع بر آن بستهاند بر وزن كتب لجم و مصغّر آن لجيم كرديده و مشتق كرده فعل امر از آن برآورده الجمه شده الجام مصدر آن كرديده فرس ملجّم و رجل ملجّم كفتهاند تا چنان شده كه باستعاره در حديث نيز درآمده و به جائى رسيده كه نتوان كفت پارسى است بستان و بهرمان كه رنكى احمر است و ارجوان كه ارغوان است و قرمز كه كرمى است كه بدان رنك مىكنند و دشت كه صحراست و بوصى يعنى سفينه و ارندج يعنى پوستى كه آن را بعفص دباغت مىكنند و رهوج و هملاج كه اصل رهوار است و قيروان كه اصل آن كاروان بوده و نام شهرى شده و المهرق كه اصل آن مهره بوده كه براى نوشتن بر كاغذ مىمالند تا نرم و صاف شود و تفسيرها مهره كرد اى صقلت بالخزر و الكردن و هى العنق و بهرج يعنى باطل و ناخوب و بلاس يعنى كليم و آن را مسخ نيز كويند و سرق كه ضربى است از حديد عراق كه اصل آن به فارسى از آن شهر بوده يعنى بلد خراب و آن را معرّب كرده عراق كفتند و خورنق كه اصل آن در پارسى خورنكه محل و جاى غذا خوردن بوده و سدير كه عمارتى سهتوى بوده و بپارسى سه دله مىناميدهاند و سهدير مىكفتهاند و طيجن و طاجن كه اصل آن تابه بوده و طابق معرّب آن شده و بارى كه اصل آن بورياست و خندق كه اصل آن كنده بوده يعنى محفور و جوسق كه در پارسى كوشك مىكفتهاند اى قصر و جردق كه اصل آن كرده بوده يعنى قرص نان و طشت و تنور و هاون كه عرب آن را هاوون به وزن قارون ساخته و عسكر كه اصل آن بپارسى شكر بوده استبرق كه اصل آن ستبر و ستبره بوده يعنى حرير غليظ و موزج كه موزه بوده و خور كه خليجى است از دريا و بط بمعنى مرغابى و اصل آن بتاى مشوطه است و از اسماى مغرب قابوس است كه اصل آن كاووس بوده و بسطام كه اصل آن اوستام بوده و بخت بمعنى جد و بخت اى ابل و دهلز دالان خانه و قز ابريشم و اصل آن كژ بوده و بوس بفتح كه اصل آن بوس بضم بوده و بوسه و ؟ ؟ ؟ كوسه اى تقبيل و زيبق كه پارسى آن ژيوه و جيوه و باشق كه باشه شكارى است و جلستان كه معرب كلستان جاموس معرّب كاوميش و دورق كه معرّب دوره اسب و دوره پياله سراب است و ضج كه كچ باشد كه ديوار بدان سفيد كنند و صاروج و صولجان و كوسج و نوافج و مسك و هملاج و فرسخ و زمرد و طبرزد و جوهر و سّكر و طنبور همه در اصل پارسى است كه معرب نمودهاند و لغاتى كه از روميه اخذ كردهاند نيز بسيار است مانند قومس كه بمعنى امير و اسفنط كه از خمور است و خندريس كه هم بمعنى خمر است و نمى و فلس و قمتم ؟ ؟ ؟ و خوخ و دارين ؟ ؟ ؟ لغات رومى يا سريانى است و از اسماء ماريه رومانس است و اندلسى در مقصور و ممدود المصطكا افزوده و ابن دريد كفته كه اين لغات را از سريانيه اخذ كردهاند السّامور و هو موضع السّر و الدّريخه يعنى اصعا بجانب چيزى و برنسا و برناسا يعنى ابن آدم شراحيل و شرحبيل و غاذيا را از نبطيّه اخذ كردهاند و صيق كه اصل آن زلقا و بمعنى غبار است و جدّاد